جالب ترین وبلاگ پارسی

علمی -موفقیت-مثبت اندیشی-اطلاعات عمومی

ببخشید شما ثروتمندید ؟
ساعت ٩:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٧/٢٧   کلمات کلیدی:

هوا بدجوری طوفانی بود و آن پسر و دختر کوچولو حسابی مچاله شده بودند. هر دو لباس‌های کهنه و گشادی به تن داشتند و پشت در خانه می‌لرزیدند. پسرک پرسید: «ببخشید خانم! شما کاغذ باطله دارید؟»

کاغذ باطله نداشتم و وضع مالی خودمان هم چنگی به دل نمی‌زد و نمی‌توانستم به آن‌ها کمک کنم. می‌خواستم یه جوری از سر خودم بازشان کنم که چشمم به پاهای کوچک آن‌ها افتاد که توی دمپایی‌های کهنه کوچکشان قرمز شده بود. گفتم: «بیایید تو یه فنجون شیر کاکائوی گرم براتون درست کنم.»

آن‌ها را داخل آشپزخانه بردم و کنار بخاری نشاندم تا پاهایشان را گرم کنند. بعد یک فنجان شیر کاکائو و کمی نان برشته و مربا به آن‌ها دادم و مشغول کار خود شدم. زیر چشمی دیدم که دختر کوچولو، فنجان خالی را در دستش گرفت و خیره به آن نگاه کرد. بعد پرسید: «ببخشید خانم! شما پولدارین؟»

نگاهی به روکش نخ نمای مبل‌هایمان انداختم و گفتم: «من اوه...نه!»

دختر کوچولو فنجان رو با احتیاط روی نعلبکی گذاشت و گفت: « آخه رنگ فنجون و نعلبکی‌اش به هم می‌خوره!»

آن‌ها در حالی که بسته‌های کاغذی را جلوی صورتشان گرفته بودند تا باران به صورتشان شلاق نزند، رفتند. فنجان‌های سفالی آبی رنگ را برداشتم و برای اولین بار در عمرم به رنگ آن‌ها دقت کردم. بعد سیب زمینی‌ها را داخل آبگوشت ریختم و هم زدم. سیب زمینی، آبگوشت، سقفی بالای سرم، همسرم، یک شغل خوب و دائمی، همه این‌ها به هم می‌آمدند.

صندلی‌ها را از جلوی بخاری برداشتم و سر جایشان گذاشتم و اتاق نشیمن کوچک خانه‌مان را مرتب کردم. لکه‌های کوچک دمپایی را از کنار بخاری پاک نکردم. می‌خواهم همیشه آن‌ها را همانجا نگه دارم که هیچ وقت یادم نرود چه آدم ثروتمندی هستم.

ماریون دولن