جالب ترین وبلاگ پارسی

علمی -موفقیت-مثبت اندیشی-اطلاعات عمومی

تنها بازمانده
ساعت ۱٢:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱۱/۱۸   کلمات کلیدی:

تنها بازمانده يک کشتي شکسته به جزيره کوچک خالي از سکنه اي افتاد.او با دلي لرزان دعا کرد که خدا نجاتش دهد.اگر چه روزها افق را به دنبال ياري رساني از نظر مي گذراند کسي نمي آمد.سرانجام خسته و ازپا افتاده موفق شد از تخته پاره ها کلبه اي بسازد تا خود را از عوامل زيان بار محافظت کند و دارايي هاي اندکش را در آن نگه دارد.اما روزي که براي جستجوي غذا بيرون رفته بود ، به هنگام برگشت ديد که کلبه اش در حال سوختن است و دودي از آن به آسمان مي رود. متأسفانه بدترين اتفاق ممکن افتاده و همه چيز از دست رفته بود. از شدت خشم و اندوه درجا خشکش زد و فرياد زد: خدايا چطور راضي شدي با من چنين کاري کني؟
صبح روز بعد با صداي بوق کشتي اي که به ساحل نزديک مي شد از خواب پريد.کشتي اي آمده بود تا نجاتش دهد.
مرد خسته، از نجات دهندگانش پرسيد : شما از کجا فهميديد من در اينجا هستم؟ آنها جواب دادن، ما متوجه علائمي که با دود مي دادي شديم!
وقتي که اوضاع خراب مي شود ، نا اميد شدن آسان است ولي ما نبايد دلمان را ببازيم ، چون حتي در ميان درد و رنج، دست خدا در کار زندگي مان است..

پس به ياد داشته باش دفعه ديگر اگر کلبه ات سوخت و خاکستر شد، ممکن است دودهاي برخاسته از آن علائمي باشد که عظمت و بزرگي خدا را به کمک مي خواند